تبليغاتX
دوستانه

دوستانه

شعر ، داستان

2 دقیقه از وقتتو میدی به من؟

مردي مشغول تميز کردن ماشين نوي خودش بود. ناگهان پسر 4 ساله اش سنگي برداشت و با آن چند خط روي بدنه ماشين کشيد. مرد با عصبانيت دست پسرش را گرفت و چندين بار به آن ضربه زد. او بدون اينکه متوجه باشد، با آچار فرانسه اي که در دستش داشت، اين کار را مي کرد!
در بيمارستان، پسرک به دليل شکستگي هاي متعدد، انگشتانش را از دست داد.
وقتي پسرک پدرش را ديد، با نگاهي دردناک پرسيد:
«کي انگشتانم دوباره رشد مي کنند؟!»
مرد بسيار غمگين شد و هيچ سخني بر زبان نياورد. او به سمت ماشينش برگشت و از روي عصبانيت چندين بار با لگد به آن ضربه زد. در حالي که از کرده خود بسيار ناراحت و پشيمان بود، جلوي ماشين نشست و به خط هايي که پسرش کشيده بود نگاه کرد. پسرش نوشته بود:
«دوستت دارم بابايي»
روز بعد آن مرد خودکشي کرد!
عصبانيت و دوست داشتن هيچ حد و حدودي ندارند. دومي را انتخاب کنيد تا يک زندگي زيبا و دوست داشتني داشته باشيد. اين را نيز به ياد داشته باشيد که:
وسايل براي استفاده کردن هستند و انسانها براي دوست داشتن. اما مشکل جهان امروز اين است که انسانها مورد استفاده واقع مي شوند و به وسايل عشق ورزيده مي شود.

بياييد همواره اين گفته را به ياد داشته باشيم:
وسايل براي استفاده کردن هستند.
انسانها براي دوست داشتن هستند.
مواظب افکارتان باشيد، آنها به کلمات تبديل مي شوند.
مواظب کلماتي که به زبان مي آوريد، باشيد، آنها به رفتار تبديل مي شوند.
مواظب رفتارتان باشيد، آنها به عادت ها تبديل مي شوند.
مواظب عادت هايتان باشيد، آنها شخصيت شمار را شکل مي دهند.
مواظب شخصيت تان باشيد، چون سرنوشت شما را مي سازد
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/11/18ساعت 0:19 قبل از ظهر  توسط رامین  | 

شیطان بازنشسته شد

امروز ظهر شیطان را دیدم! آن وقت ظهر نشسته بود بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمی داشت!



گفتم:"ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند…"


شیطان گفت:"خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!"
گفتم: "به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟"
گفت:"من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟"
شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: "آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/11/17ساعت 1:49 قبل از ظهر  توسط رامین  | 

فراموش نكنيد

شکسپير می گويد: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همين امروز به من هديه کن
مردی مقابل گل فروشی ايستاد.او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر ديگری بود سفارش دهد تا برايش پست شود .

وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را ديد که در کنار درب نشسته بود و گريه می کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : دختر خوب چرا گريه می کنی ؟

دختر گفت : می خواستم برای مادرم يک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است . مرد لبخندی زد و گفت :با من بيا٬ من برای تو يک دسته گل خيلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی.

وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضايت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نيست!

مرد ديگرنمی توانست چيزی بگويد٬ بغض گلويش را گرفت و دلش شکست. طاقت نياورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کيلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هديه بدهد.

+ نوشته شده در  شنبه 1389/11/09ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط رامین  | 

برادر

شخصي به نام پل یك دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت كرده بود. شب عید هنگامی كه پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد كه دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می كرد. پل نزدیك ماشین كه رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟"

پل سرش را به علامت تائید تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است".

پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است كه برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این كه دلاری بابت آن پرداخت كنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای كاش..."

البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزویی می خواهد بكند. او می خواست آرزو كند. كه ای كاش او هم یك همچو برادری داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد:
" ای كاش من هم یك همچو برادری بودم."

پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با یك انگیزه آنی گفت: "دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟"

"اوه بله، دوست دارم."

تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی كه از خوشحالی برق می زد، گفت: "آقا، می شه خواهش كنم كه بری به طرف خونه ما؟"

پل لبخند زد. او خوب فهمید كه پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد كه توی چه ماشین بزرگ و شیكی به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بی زحمت اونجایی كه دو تا پله داره، نگهدارید."

پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت كه پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت. او برادر كوچك فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل كرده بود.

سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره كرد :" اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه كه طبقه بالا برات تعریف كردم. برادرش عیدی بهش داده و او دلاری بابت آن پرداخت نكرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد ... اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری كه همیشه برات شرح می دم، ببینی."

پل در حالی كه اشكهای گوشه چشمش را پاك می كرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند.

+ نوشته شده در  جمعه 1389/08/21ساعت 1:20 قبل از ظهر  توسط رامین  | 

جز تو . . . .

جز تو کی می تونه عزیز من باشه

کــی می تونه تو قلب من جا شه

مــــگه مـــیــشه مثـه تو پیدا شه

هـــــمــــه چـیزم ، وای عــــزیـــزم

جز مـن کی واسه دیدن تو حریصه

اســمـــت و رو قـلـبش می نویسه

گـــونــه هــاش از نــدیدنت خیسه

هــــمـــه چـــیـــزم ، وای عــزیـــزم

 

تو نباشی بی قرارم

بد می بینم ، بد میارم

بی تو من . . . . .

حص ندارم ، سر به زیرم

گوشه گیرم ، کاش بمیرم

بی تو من . . . . .

همه چیزم ، وای عزیزم ، همه چیزم

 

واسه ما دوتا کی بهتر از من

از همین امروز تا آخر دنیا

واسه ما دوتا کی بهتر از من

از همین امروز تا آخر دنیا

همه چیزم ، وای عزیزم ، همه چیزم ، وای عزیزم

همه چیزم ، وای عزیزم ، همه چیزم ، وایییییی عزیزم

 

جز تو کی می تونه عزیز من باشه

کــی می تونه تو قلب من جا شه

مــــگه مـــیــشه مثـه تو پیدا شه

هـــــمــــه چـیزم ، وای عــــزیـــزم

جز مـن کی واسه دیدن تو حریصه

اســمـــت و رو قـلـبش می نویسه

گـــونــه هــاش از نــدیدنت خیسه

هــــمـــه چـــیـــزم ، وای عــزیـــزم

 

تو نباشی بی قرارم

بد می بینم ، بد میارم

بی تو من . . . . .

حص ندارم ، سر به زیرم

گوشه گیرم ، کاش بمیرم

بی تو من . . . . .

همه چیزم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/06/14ساعت 11:40 بعد از ظهر  توسط رامین  | 

احساس . . . . .

احساسی که به تو دارم

یه حس فوق العـــادست

من عاشق کســـی شدم

که خیلی صاف و سادست

احساسی که به تو دارم

به هیچ کســـی نداشتم

من اسم این حال دل و

عاشق شدن گذاشتم

این اولین باره ، دلم داره ، می گه آره ، دوست داره

گـــرفــــتاره ، بگــــو آره ، به بیـــچاره ، دوســـت داره

با یه قلبه  ، تیکه پاره

احساسی که به تو دارم

یـــه حـــس عاشقانست

این حس دوست داشتن تو

همـــــیشه صـــادقانســــت

احساسی که به تو دارم

خیلـــی واســــم عجـیبه

چه نازنینی من دارم

ببیـــن چـــقدر نجیبه

این اولین باره ، دلم داره ، می گه آره ، دوست داره

گـــرفــــتاره ، بگــــو آره ، به بیـــچاره ، دوســـت داره

با یه قلبه  ، تیکه پاره

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/06/10ساعت 6:36 بعد از ظهر  توسط رامین  | 

روزه تولدم برام . . . . .

خیلی خوشحالم از اینکه 

تو به دنیا اومدی تو

دنیا فهمید که تو انگار

نیمه گم شدمی تو

زندگی خیلی خوبه

چون که خدا تو رو داره

روزه تولدم برام

فرشتشو فرستاده

 

خدا مهربونی کرد

تو رو سپرد دست خودم

دست تو گرفتم و

فهمیدم عاشقت شدم

 

آورده دنیا یدونه

اون یدونه پیش منه

خدا فرشته هاش و که

نمی سپره دست همه

تو هم نمی اومدی پیشم

من عاشق کی می شدم

به خاطر اومدنت

یه دنیا ممنون توام

 

خدا مهربونی کرد

تو رو سپرد دست خودم

دست تو گرفتم و

فهمیدم عاشقت شدم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/09ساعت 4:12 بعد از ظهر  توسط رامین  | 

خانم زیبا و فرشته (طنز)

خانم میان سالی سکته قلبی کرد و سریعاً به بیمارستان منتقل شد. وقتی زیر تیغ جراح بود عملاً مرگ را تجربه کرد. زمانیکه بی هوش بود فرشته ای را دید.

از فرشته پرسید: آیا زمان مردنم فرا رسیده است؟

فرشته پاسخ داد: نه، تو ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز دیگر فرصت خواهی داشت.

بعد از به هوش آمدن برای بهبود کامل خانم تصمیم گرفت که در بیمارستان باقی بماند. چون به زندگی بیشتر امیدوار بود، چند عمل زیبایی انجام داد. جراحی پلاستیک، لیپساکشن، جراحی بینی، جراحی ابرو و … او حتی رنگ موی خود را تغییر داد.

خلاصه از یک خانم میان سال به یک خانم جوان تبدیل شد!

بعد از آخرین جراحی او از بیمارستان مرخص شد. وقتی برای عریمت به خانه داشت از خیابان عبور می کرد، با یک آمبولانس تصادف کرد و مرد!

وقتی با فرشته مرگ روبرو شد بهش گفت: من فکر کردم که گفتی ۴۰ سال و اندی بعد مرگ من فرا می رسه؟ چرا من رو از جلوی آمبولانس نکشیدی کنار؟ چرا من مردم؟




فرشته پاسخ داد؛ ببخشید، وقتی داشتی از خیابون رد می شدی نشناختمت.......!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/02ساعت 1:4 قبل از ظهر  توسط رامین  | 

چگونه احساس گناه را از خودتان دور کنید . . . .

آیا اخیراً به خاطر کاری که نکرده اید احساس گناه می کنید؟ احساس گناه به خاطر جواب ندادن به ایمیل ها؟ احساس گناه به خاطر نرسیدن به اهداف روزانه تان؟ احساس گناه به خاطر گشت  و گذار بی هدف در اینترنت و اختصاص ندادن وقت کافی برای کارهای مهم؟ احساس گناه به خاطر زنگ نزدن به دوستان و نزدیکان؟ آیا این احساس گناه اذیتتان می کند؟

این افکار قدرت ناراحت کردنتان را دارند. شما انرژی با خود دارید که روی فکر و ذهنتان می افتد چون بخشی از شما بطور مداوم به آن فکر می کند. این احساس گناه در هر کاری که می کنید خود را نشان می دهد.

تجربه چنین احساسی یک نعمت خدایی است چون به شما فرصت می دهد نگاهی عمیق تر به احساسات خود داشته باشید. در این مقاله می خواهیم شما را با ادراکات مختلف مربوط به احساس گناه آشنا کنیم و یک تکنیک شش مرحله ای برای غلبه بر آن را معرفی کنیم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1389/05/29ساعت 11:33 بعد از ظهر  توسط رامین  | 

تست شخصیت شما از روی سن

روان شناسان شخصیتی براین عقیده اند که شماره تولد، شما را از آن چیزی که می خواهید باشید دور نمی کند، بلکه مانند رنگی است که نوع آن و زیبایی اش برای افراد مختلف متفاوت است. به مثال زیر توجه کنید :

فرض می کنیم که شما متولد 29 اردیبهشت 1364 هستید.اردیبهشت ماه دوم (2) سال است پس :

>>><<<

 

به مثال بالا دقیق توجه کنید تا بتوانید سن خود را حساب کنید

شماره تولد 9 است و اکنون می توانید آنچه راکه مربوط به این شماره است با خود مطابقت دهید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1389/05/29ساعت 0:22 قبل از ظهر  توسط رامین  |